تولد و مرگ ، آمدن و برگشتن است
آمدن و برگشتن از دلداگی ماست به آن نیرویی عظیم و زیبا که به خودش میماند.
زیباییش گه خواب میکند و گه بیدار.
زیباییش گه خیال رفتن میاورد وگه آمدن...
من خانه ی امن خود را به یاد دارم
شیفته و دلداده نور بودم . در خانه بودم و گویا منتظر ...
نیرویی نورانی سرشار از آرامش و بسیار بسیار خواستنی پدیدار شد
به درونش پریدم ، مرا ربود و گویا به زمین آورد.
ای آرامش و بسیار بسیار خواستنی
ای زیبنده ، رسم عاشق نوازی ات را به یاد دارم
تو را طلب میکنم ، باز در خانه ام و منتظر
بیا که وقت آمدنت است
ای تو دلیل آمدنم ،
من اگر در این عمق شکار نشوم ،
مروارید دلت را صید میکنم.
به ابرها میگفت :
برای باریدن عجله دارند ببین چه با شتاب میروند.
به ماه میگفت:
آینه است ،مثل آدمی ، از خودش نوری ندارد.
جلویش که بایستی میبینی مثل من شکسته و پیر است.
پدر من ماه بود.
پدر من شکسته و پیر بود.
پدر من برای باریدن عجله داشت و رفت.
شب چه زیباست !
دارم ، یک آسمان ماه و ستاره
دارم ، با او ملاقات شبانه
ما بارها بهم نزدیک شده ایم و از هم دور میشویم
و من ایمان دارم که این دوباره و دوباره تکرار خواهد شد
چه در درون و چه در برون.تا سرزمین آفتاب.
ما به همه ی کسانی که در سفر زندگی به آنها نگاهی دوخته ایم
حتی یک نگاه کوچک ٬ همسفریم.
ما به دریا خواهیم پیوست.
اما قبل از پیوستن باید به دلهای یکدیگر بپیوندیم
.دلمان را همیشه حرفی هست.همیشه کاریست.
اما اصل ِ حرف ، هیچ به قلم و چشم ناید.
آنجا که آید ٬ گوشی نیست ٬ محرمی نیست .
جز او. پس به او بگو.
وقت رفتن ٬ دلتنگی ٬ شدت گرفت.
باید رها میکردم. داشته ها آرزوها و خانواده را ٬ نمیتوانستم.
ترس شدت گرفت . دلتنگی ام فراموش شد.
میترسیدم زیاد
وقت مردن بود وقت رفتن به سیاهی به ناشناخته.
میترسیدم زیاد.
درد شدت گرفت . ترسم فراموش شد.
درد شدیدی بر جانم افتاد
آرام آرام نفس کشیدم
پلکم سنگین شد .
خوابم گرفت. دردم فراموش شد.
و مُـردم.
امروز چهلم من است
نه دلتنگم نه میترسم و نه درد دارم .امروز چهلم من است و روحم شاد است.
در این موج
در این باد
در این باران
در این موسیقی طوفان
ای خدا
ناخدای کشتی من تویی
این طوفان زده را هر کجا خواهی ببر
هر کجا خواهی برو
هر کجا خواهی برو
گرچه گره ی انگشتانمان آرام باز شد
و دستانمان از هم جدا شد
اگر چه مرا به باد فراموشی سپردی
اما
مرا به باد مفرح و دل انگیزی بهاری سپردی
به وقت موسمش دوباره میوزم
و تو با دلتنگی ٬ مرا به یاد میاوری
دلتنگ نباش . تو به یاد نداری ٬
من همیشه با تو بودم
این ریسمان عشقت را ببین محکم گرفته ام
آنرا به شب و روزم پیوند زده ام
من باد بهارم
من با موسم بهار دوباره میایم
و تو را لمس میکنم بی آنکه بدانی و مرا بیاد بیاوری
لذتی شور انگیز تو را فرا میگیرد
و این به هر دویمان حرکت میدهد
ببین من هنوز برای تو شعر میخوانم و دست تکان میدهم
برای آفتاب شعر میخوانم
برای مهتاب دست تکان میدهم
تو همیشه بودی
از جایی که خاطرات یک کودک شروع میشود
از ابتدای من
از اولین نگاه ٬ دوستت داشتم
من از ابتدا ٬ دوست داشتن را بلد بودم
نه ٬ تو و دوست داشتن ٬ با هم آمدید .
در ذهنم در قلبم سالها نامت را تکرار کردم
دیگر این تکرار دست من نیست.
هر لحظه در من ٬ کسی تو را صدا میزند
من هر لحظه با توام . من عاشقم.
در آن کوچه ی خلوت
که به خانه ی مادر منتهی میشد
سمفونی پاییز زیر پاهایمان ساخته شد
مادر پیرم می گفت :
من با برگهای پاییز نسبت دارم
او راه میرفت و زیباتر مینواخت
من می ایستادم و به صدای رفتنش گوش میدادم
