به نام آنکه او نامی ندارد  به هر نامی که خوانی سر بر آرد

دفتر خاطرات



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عاشقانه ، به دریای عشق بیا ، رقص کنان سوار بر قایقت ،

 رویا بساز ، از ابرهای ناخوانده عبور کن به خورشید آنسوی ابرها بنگر،خود را در رویای عاشقانه ی او بساز

رویاهایت را به نام او زینت بده تا  حقیقت مطلق شود .. 

 آواز بخوان ،..زیباترین نامش را با آواز بخوان . همیشه  او پاسخ میدهد  صدایش عشق واقعی ست .. ..

 زمزمه و پاسخ را برای شما آرزومندم .

قلب ، رودخانه ی عشق است.به قلبها نشانه بروید .قلبتان پر برکت و جاری

نوشته شده در جمعه 20 آبان ماه سال 1390ساعت 2:29 PM توسط علیرضا نظرات (0)|

هر روز و هر شب دست در دست معشوق کنید و بر آتش قلب هم بدمید 

 

تا راه خود را در روشنا و گرمای وجود یکدیگر طی نمایید

نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389ساعت 10:08 AM توسط علیرضا نظرات (3)|

 

دوستت داریم.

 

طوطی نیز همچون ما تکرار میکرد. 

 

چقدر دوستت داریم ؟

 

در میان طوفانهای زندگی ٬ سختی و گرسنگی و تشنگی ...  

 

فریاد دوست داشتنمان ٬ چقدر بلند است؟   

 

ما که اینقدر به خود نزدیکیم ... صدای خود را میشنویم ؟ 

 

در مقام دوست داشتن ٬ دل از صدای خود به لرزه می افتد 

 

دل از صدای خود ٬ به لرزه میافتد ؟ 

 

 تا دلدار را بجنباند ؟

   

فریاد میزنم 

 

به بلندای صدای قلب ٬ که همیشه میتپد ٬ فریاد میزنم 

     

گوش هایم را تیز کرده ام برای شنیدن صدای دل عاشقم 

 

 

نوشته شده در جمعه 16 مهر ماه سال 1389ساعت 1:25 PM توسط علیرضا نظرات (0)|

به نام ... 

یا حق  

العبد مع من احب  

 

بیا و یک دمی با ما برآور  

زمانی با دل شیدا برآور  

 

چو لیلی خاطر مجنون بدست آر  

مراد خاطر ما را برآور  

 

برآور کام جان خسته ی ما  

کرم میکن و جان ما برآور  

 

زروی لطف روی خویش بنما  

فغان از پیر و از برنا برآور  

 

به بحر دل چو غواصان فرو رو  

چو ما گوهر از این دریا برآور  

 

اگر خواهی حیات جاودانی  

دمی با جام مب جانا برآور 

 

 

نمیه های شب 

۴/۷/۱۳۸۹ 

گل جون

نوشته شده در جمعه 16 مهر ماه سال 1389ساعت 1:04 PM توسط علیرضا نظرات (0)|

آنکه میبینی منم 

من همان عاشق تو 

در لباسی دیگرم 

 

هر چه گویم من تو را 

روز دیگر حالتی نو میشود جان مرا 

لیک ٬ تو دیروز مرا از یاد بر 

من در آن دم میزیم 

که نفس نو میشود

نوشته شده در جمعه 5 شهریور ماه سال 1389ساعت 10:10 PM توسط علیرضا نظرات (2)|

 

 

گفتم : بر من بتاب که این ظلمت / دل مرا به خواب هزار ساله میبرد 

 

گفتی : تابیدن کار من است / بیداری کار تو

نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389ساعت 11:44 PM توسط علیرضا نظرات (1)|

حلال ماه 

۲ شب پیش ییلاق لیه

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 01:45 AM توسط علیرضا نظرات (2)|

احساس خطر میکنیم 

مبادا ملت با کسی حرف بزنند؟؟ 

مبادا ببینند و بشنوند و بدانند... ؟ 

 

جانم فدایت 

باید از ترس و جهل مردم کمک گرفت و خود و حکومت را ایمن کرد 

دروغ هم خوب است 

کاری ندارد تاریخ گذشته را تغییر میدهیم و از دل و روده حکومت خود مینویسیم.  

باشد

فقط چشم ها و گوش ها باید فیلتر باشند تا در امان باشیم. 

نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 01:28 AM توسط علیرضا نظرات (2)|

 ای روشنایی  

 دانه ای بودم  در گذر رسیدن به تو ، دل سبز کردم  

خود را به آب دادم ... خود را به باد دادم  

ای صدا 

سازی بودم بی آهنگ ، تو  نواختی ام. 

آهنگی شدم درون خود. 

 

به نام او که ندانمش 

موسیقی دلم را برایش نواختم  

دل غم زده مینواخت - ساز غمخوار میگریست

من آهنگی شدم ٬ درون ساز 

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389ساعت 01:46 AM توسط علیرضا نظرات (2)|

بهار رفت ٬تابستون اومد 

 

تابستون رفت ٬پاییز اومد 

 

پاییز رفت ٬زمستون اومد 

 

زمستون رفت ٬بهار اومد 

 

سالی که گذشت : 

بهار ٬  زیبا بود. تابستون  زیبا بود . پاییز و زمستون هم ٬ همونقدر زیبا. 

با فصلها در موسیقی و همخوانی هماهنگ بودم و سرودم.

امروز در آینه دیدم بهارم ٬ سبز رسید 

و سرودم :

ببین در گذر رسیدن به تو ٬ دل سبز کردم . مو  و ریش ٬سپید کردم.

من همان کودک دیروزم و پیر  فردا. 

خوش آمدی اکسیر جوانی من.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند ماه سال 1388ساعت 00:51 AM توسط علیرضا نظرات (1)|

تولد و مرگ ، آمدن و برگشتن است
آمدن و برگشتن از دلداگی ماست به آن  نیرویی عظیم و زیبا که به خودش میماند.
زیباییش گه خواب میکند و گه بیدار.
زیباییش گه خیال رفتن میاورد وگه آمدن...
من خانه ی امن خود را به یاد دارم
شیفته و دلداده نور بودم . در خانه بودم و گویا منتظر ...
نیرویی نورانی سرشار از آرامش و بسیار بسیار خواستنی پدیدار شد
به درونش پریدم ، مرا ربود و گویا به زمین آورد.

ای آرامش و بسیار بسیار خواستنی
ای زیبنده ، رسم عاشق نوازی ات را به یاد دارم
تو را طلب میکنم ، باز در خانه ام و منتظر
بیا که وقت آمدنت است

نوشته شده در شنبه 26 دی ماه سال 1388ساعت 10:37 PM توسط علیرضا|